زیباترین هدیه خدا ، رادین پسریزیباترین هدیه خدا ، رادین پسری، تا این لحظه: 14 سال و 11 ماه و 22 روز سن داره
پیوند بهار زندگیمونپیوند بهار زندگیمون، تا این لحظه: 17 سال و 5 ماه و 26 روز سن داره

"ב ر نـــــیــــــــــ♥ـــــــــــمـــه راه پاییــــــــز "

... رادین پسری پانصد روزه شد (آخرین پست سال 90 سال نهنگ) ...

عشق یعنی نفس کشیدن در هوای تازه و لذت بردن از اون و تو همون هوای  تازه ای برای من پس من عاشقم به تو و عاشقانه زندگی می کنم با حضور گرم تو پلنصد روز از حضور گرمت در کنار ما می گذره و هر روزش پر بوده از خاطرات ناب و تکرار نشدنی و تازه هایی از تو   عزیزم پانصد روزگیت مبارک     به دلیل ذیق وقت و کلی کار انشا لا کامل کردن این پست بعد از تعطیلات بهار زیبا برات می نویسم   ...
29 اسفند 1391

... ماجرای اولین کوتاهی مو پسر مهربون ...

 اسفند  ماه آراستگی و آمادگیه اراسته میشی برای اماده شدن و رفتن به استقبال سال نو اما از دو سال پیش ماه اسفند از همیشه برام شیرین تر و خاطره  انگیز تر شده ماهی که با به پایان رسیدنش ، رد پای وجود نازنین تو شیرین ترین شیرینه زندگیم احساس کردم دو سال پیش با اومدن مژده بهار، نوید اومدن تو ، تمام زندگیم ، شد مژده هر ساله من و من چقدر خوشحالم که خدای مهربون زودتر از همه ،عیدی سال نو رو بهم داد با حضور تو فارغ از تمام چون و چراهای دوستانم و خوشحالم که با وحود تو اونقدر صبور شدم که کاری ترین زخمهای دوستان و نزدیکانم هم دیگه از ...
29 اسفند 1391

... هوررررررررررررا بلاخره خونه رو تکوندیم ...

   سلام پسر قشنگم ، عزیز دلم آفرین به شما    که اینقدر آقا بودی تا من بتونم خونه رو یه صفایی بدم ... مرسی که با همه خستگیهام و بی حوصلگیهام و گاهی بد اخلاقی هام ساختی و کمکم کردی تا خونه رو تمیز کنم ...  مامانی عاشقته پرنس کوچولو    تو این روزها شما هم بهم کمک می کردی ، مثل من یه دستمال بر میداشتی و با شیشه پاک کن که بهش میگفتی "پیس پیس" و هر جا رو که من تمیز میکردم رو دوباره تمیز میکردی و یا بعضی وقتا دستمال کثیفه رو برمیداشتی و رو تمیز شده ها می کشیدی و گاهی منو این شکلی  و گاه این شکلی  می کردی ... اینم چند تا عکس که به دلیل تو دسترس ن...
27 اسفند 1391

... وای بوی بهار میاد ...

پسر قشنگم بوی بهار میاد ... فصلی که مامانی عاشقشه ... عاشق نفس کشیدن تو هواش و دیدن زبیاییهاشه   ... فصلی که مامانی خیلی عاشقتر از همیشست ... واسه همین باید برای اومدنش یه خونه تکونی اساسی انجام بدم  و چون یه سالی هست که با وجودت دست به عمق خونه نزدم و همه چیز رو رو بساطی تمیز کردم یه پروژه طولانی و زمان بر در راه دارم ... البته از دیروز کارم رو با پاک کردن یه دل سیر از کابینتها و یه سری تغییرات تو چیدمانشون شروع کردم که امیدوارم خدا این توان رو بهم بده تا قشنگ اونجور که بتونم خونه رو تمیز کنم (ایشالا)... یه پروژه خاص هم تو نظرم ه...
17 اسفند 1391

... ناگفته هایی از تو در شانزده ماهگیت ...

نازنینم روزها میگذرند و شبها میان وتاریکی شبها جای خودشون رو به روشنی روز میدن و با هر طلوعی ورق دیگه ای از تقویم غروب می کنه و تازگیهای روز خودش رو برامون به ارمغان میاره و تو این میون من و بابایی هستیم در کنار تو که هر شبمون به این امید فردا صبح میشه ،تا تو روز جدید شاهد شکفتن یه حس نو از تو باشیم ... روزهایی که میان و میرن شاید به نظر تو روزمرگی و تکرار متوقف شدن اما برای ما دیدن نو ترین های تو در هر روز یه جشن و شادمانی به همراه داره ... پس بخون و بدون که با اومدنت کنار ما با همه سختیهایی که بعضی وقتها تو بزرگ شدنت برامون داره اما با هر شکوفایی از گل وجودت هوای تازه ایه بر...
17 اسفند 1391

... و قدمهای کوچکت به سوی بزرگ تر شدن می شتابد ...

از تو که می نویسم ، مثل نقاشی هستم که تو رو  آسمان و زمینی می بینم اسمان که می شوی  به رویاهایم می رسم  و  در زمین انقدر به حقیقت  وحودت نزدیکم که فاصله ات تا من میشود تنگنایی از به آغوش کشیدنت  چه نقاشی زیباییست !!!!!!!!! خوابت آرام بخش روحم و خنده هایت آرام بخش جانم دوستت دارم.................  چه مرا دوست داشته باشی ، چه نه چه با من باشی ، چه نه چون هدیه ای هستی که به جانم نشسته ایی و تکرار آمدنت را در هر ماه به شادی مینشینم     ...
16 اسفند 1391

... التل متل توتوله چندوزه که رادین جون گرفتار دندونه ...

 اتل متل توتوله     حال رادین چه جوره ؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟           چند روزه که رادین جون               گرفتار دندونه!!!!!!!!!!!   مامانم !!!! نمی دونم چه اصراری داری تو همه چیز رکورد بزنی ؟؟؟؟ تو این ماه همش در تلاش بودی که چند تا دندون با هم در بیاری وبلاخره موفق شدی همزمان سه تا دندون در بیاری ... عزیزم تو این چند وقته تبدیل شده بودی به یه پسر لجباز و یه دنده و کارهایی می کردی که روی سرم چند تا شاخ بزرگ در اومد ... ...
8 اسفند 1391

... بابایی روز مهندسی مبارک ...

  برای مهندس هیچ بن بستی نیست ، مهندس یا راهی خواهد یافت یا راهی خواهد ساخت ♣ ♣ روز بزرگداشت دانشمند ایرانی "خواجه نصیر" و روز مهندس گرامی باد ♣ ♣ امسال هم مثل هر سال به مناسبت روز مهندس برای بابایی یه جشن کوچولو با یه هدیه ناقابل گرفتیم ... فرق این دو ساله با همیشه حضور وجود گرم قندک منه که شادی این جشن کوچولو رو صد چندان می کنه و بابایی رو خوشحال تر از همیشه می کنه ...   بابای عزیزم خسته نباشی و روزت مبارک یه فرق روز مهندسی امسال با سالهای قبل اینه که بابایی امسال مهندس تر از سالهای گ...
6 اسفند 1391

... خاطراتی به سختی دیروزو به شیرینی امروز ...

  سلام پسر قشنگم ... این پستی  رو که برات می نویسم ، همه خاطرات سختیه که  از زمان تولدت تا حالا بهم گذشته، که دیشب موقع خواب از ذهنم مثل برق گذشت و ا لان که دارم تایپش می کنم دقیقاً این سنی هستی     می گی چرا دیشب؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟   داستان از این جاشروع شد که ؛ شب قبل تصمیم گرفتیم بابایی رو  دعوت کنیم تا  بعد از مدتها رو تخت بخوابه ، بابایی هم قبول کرد اما خیلی زود به دلیل کمی جا دوباره رفت پائین خوابید  آخه روز به روز بزرگتر می شی و سهمت از تخت دو نفره به دو سوم رسیده و فکر کنم منم کم کم پرت کنی پائین  قب...
5 اسفند 1391
1